راست اش هنوز نمی دانم من به میلک رفته ام و خواب دیده ام ویا میلک به خواب ام آمده و مرا به کلی از پا در آورده است.تا همین چند وقت پیش نمی دانستم جایی به این نام وجود دارد ولی حالا دوست دارم شال و کلاه کنم و به آن جا بروم و اصلا هم نمی ترسم که مثل آن دوست عکاس که به البرز کوه رفته و چیزی ندیده ، چیزی نبینم.می دانم که میلک خود اش به سراغ ام می آید و مرا به تپه ای می برد که زرشکی ها سنگ شده اند.
اژدهاکشان یوسف علیخانی را که خواندم به خودم گفتم چه جسارتی دارد او ،و چه بافتی دارد داستان های اش که تو را ول نمی کند.پنهان نمی کنم ، وقتی داستان اول ،" قشقابل " را خواندم جا خوردم.چون زبان داستان عجیب بود و برای ام قابل هضم نبود ، چرا که مدت ها بود چنین داستانی نخوانده بودم.ولی داستان های دیگر را که خواندم تازه خوشم آمد و وقتی تمام شد دوباره از اول خواندم .فضای بومی داستان ها در لفافی از باورهای جادویی پیچیده شده است و با اینکه می دانی محال است چنین اتفاق هایی افتاده باشد ولی طراحی لوکیشن به نوعی است که چیدمان صحنه ها را جذاب می کند .عمدی که در لحن روایت به زبان بومی وجود دارد آزار دهنده نیست وشخصیت ها و باورهای شان به خوبی تصویر شده اند .گاه دیالوگ های درخشانی می بینی که می تواند تا مدت ها زمزمه اش کنی و نمونه های زیادی را می توانم مثال بیاورم ولی این یکی خیلی برای ام جالب بود : " یکی بیامد .یکی برفت .وقتی هم که این آمد تو برفتی .به کدام آمدن و رفتن دل ببندم ." که مربوط به داستان گورچال است .عنوان داستان ها نقش زیادی در کشش خواندن دارد و اسامی خاص که قصه حول محور آن می چرخد در افشای داستان ضد جریان عمل نمی کند و اتفاقا به خوبی تصویر شده اند .داستان نسترنه که نمونه ی جذابی است از آن دسته است .این منطقه به نوعی " چینه چیتا "ی علیخانی است که از دل آن قصه های زیادی بیرون آمده است .بوم نگاری از نوع داستانی اش کاری است که نمونه های محدودی در ادبیات داستانی ما دارد و وقتی از آن حرف می زنیم یاد یکی دو نفر می افتیم که در سالیان دور در این زمینه کار کرده اند: غلام حسین ساعدی یکی از آن ها است .میلک روستایی است که مردم اش با باورها و رنج های شان روزگار می گذرانند و مانند تمام کسانی که به نوعی در گیر زندگی هستند هر یک نقشی از خود به یادگار می گذارند و ما که این داستان ها را می خوانیم مانند میلکی ها هیچ وقت ندیده ایم نورها کی بر می گردند سر جایشان ولی هر سال سیزده بدر روی بام ها خواهیم رفت تا ببینیم حضرتقلی و امام زاده کی می روند شارشید.